همراه بودن

«لغت نامه دهخدا»

[هَ دَ] (مص مرکب) قرین بودن. پیوسته بودن دو یا چند چیز به هم. || گرفتار چیزی بودن چون رنج و درد.
- تا خون همراه بودن؛ کنایه از کمال عداوت و دشمنی است :
بی همنفسی در سفر عشق نبودم
تا خون همه جا همره من بخت زبون بود.
دانش (از آنندراج).
-تا قتل همراه بودن؛ تا خون همراه بودن. کنایه از کمال عداوت و دشمنی. در خصومت پای فشردن و دست بردار نبودن :
با محرمان عشق توام سینه صاف نیست
تا قتل همرهم چه نسیم و چه شانه را
کلیم (از آنندراج).
با ما به سیر باغ نیایند دوستان
نازم به خصم خویش که تا قتل همره است.
طاهر وحید (از تذکرهء نصرآبادی).
اینستاگرام جدول آنلاین
کانال تلگرام جدول آنلاین

موارد بیشتر