هم سفر

«لغت نامه دهخدا»

[هَ سَ فَ] (ص مرکب) رفیق راه. کسی که با دیگری به سفر رود :
هم سفرانش سپر انداختند
بال شکستند و پپرداختند.نظامی.
هم سفران جاهل و من نوسفر
غربتم از بی کسیم تلخ تر.نظامی.
ثابت این راه مقیمی بود
هم سفر خضر کلیمی بود.نظامی.
بود سوداگر توانایی
هم سفر با حکیم دانایی.مکتبی.
- همسفران جاهل؛ کنایه از نفس و قالب آدمی است که روح و جسد باشد. (برهان).
اینستاگرام جدول آنلاین
کانال تلگرام جدول آنلاین

موارد بیشتر