«لغت نامه دهخدا»
[هَ سَ فَ] (ص مرکب) رفیق راه. کسی که با دیگری به سفر رود : هم سفرانش سپر انداختند بال شکستند و پپرداختند.نظامی. هم سفران جاهل و من نوسفر غربتم از بی کسیم تلخ تر.نظامی. ثابت این راه مقیمی بود هم سفر خضر کلیمی بود.نظامی. بود سوداگر توانایی هم سفر با حکیم دانایی.مکتبی. - همسفران جاهل؛ کنایه از نفس و قالب آدمی است که روح و جسد باشد. (برهان).