«لغت نامه دهخدا»
[اِ کَ جَ / جِ] (اِ) شکنجه. عذاب. عقوبت. رنج دادن. اذیت و آزار و صدمه. (فرهنگ ضیاء) : خنیاگر او ستوه(1) و بربط زن از بس شکفه شده در اشکنجه. منوچهری. چون رهیدی بینی اشکنجه دمار زآنکه ضد از ضد گردد آشکار.مولوی. گه ز بامی اوفتاده گشته پست گاه در اشکنجه و بسته دو دست.مولوی. شاه را گویند اشکنجه ش بکن تا نگوید جنس او هیچ این سخن.مولوی. و رجوع به شکنجه شود. (1) - ن ل: ایستاد.