اشکنجه

«لغت نامه دهخدا»

[اِ کَ جَ / جِ] (اِ) شکنجه. عذاب. عقوبت. رنج دادن. اذیت و آزار و صدمه. (فرهنگ ضیاء) :
خنیاگر او ستوه(1) و بربط زن
از بس شکفه شده در اشکنجه. منوچهری.
چون رهیدی بینی اشکنجه دمار
زآنکه ضد از ضد گردد آشکار.مولوی.
گه ز بامی اوفتاده گشته پست
گاه در اشکنجه و بسته دو دست.مولوی.
شاه را گویند اشکنجه ش بکن
تا نگوید جنس او هیچ این سخن.مولوی.
و رجوع به شکنجه شود.
(1) - ن ل: ایستاد.
اینستاگرام جدول آنلاین
کانال تلگرام جدول آنلاین

موارد بیشتر