اصافه

«لغت نامه دهخدا»

[اِ فَ] (ع مص) دور کردن بدی را از کسی. (آنندراج). اصاف عنه شرّه؛ دور کرد بدی را از وی. (منتهی الارب). اصاف الله عنه شرّه؛ ای صرفه و عدله به عنه. (قطر المحیط). بچسبانیدن. (تاج المصادر) (زوزنی). بازگرداندن بدی. گویند: اصاف الله عنی شرّه؛ بیک سو کند و بازدارد خدای از من بدی او را. (از منتهی الارب). اماله. (قطر المحیط)(1). || در پیری فرزند آمدن. (تاج المصادر) (زوزنی). در پیری بچه شدن کسی را. (منتهی الارب) (آنندراج). کسی را در پیری بچه شدن. (ناظم الاطباء) (قطر المحیط). || اصافهء قوم؛ داخل شدن آنان در تابستان. (قطر المحیط). در تابستان شدن. (تاج المصادر بیهقی) (زوزنی). در تابستان درآمدن قوم. (منتهی الارب).(2)
(1) - در این معنی از «ص وف» و «ص ی ف» است.
(2) - در این معانی از «ص ی ف» است.
اینستاگرام جدول آنلاین
کانال تلگرام جدول آنلاین

موارد بیشتر