الماسدان

«لغت نامه دهخدا»

[اَ] (اِ مرکب) جای الماس. آنجا که الماس را گذارند. || کنایه از پراشک. گریان :
در بصرم سفته شدست آفتاب
زانکه مرا دیده شد الماسدان.خاقانی.
اینستاگرام جدول آنلاین
کانال تلگرام جدول آنلاین

موارد بیشتر