«لغت نامه دهخدا»
[اُ/اُمْ می بَ تَ] (مص مرکب) امید پیدا کردن. امیدوار شدن. (فرهنگ فارسی معین). دل بستن. آرزومند بودن : در دوست بجان امید بسته با شوی ز بیم جان گسسته.نظامی. چه بندم بر آن وعده امّید نیز کزو بهره ام انتظار است و بس. کمال خجندی (از آنندراج).