اندردمیدن

«لغت نامه دهخدا»

[اَ دَ دَ دَ] (مص مرکب)دمیدن. فوت کردن در چیزی :
نونداسب او بوی اسبان شنید(1)
خروشی برآورد و اندردمید.فردوسی.
همه را بکوبند و بپزند و اندردمند. (ذخیرهء خوارزمشاهی). صفت دارویی که اندردمند. (ذخیرهء خوارزمشاهی). و رجوع به دمیدن شود.
(1) - ن ل: چو اسپس ز دور اسپ بیژن بدید.
اینستاگرام جدول آنلاین
کانال تلگرام جدول آنلاین

موارد بیشتر