«لغت نامه دهخدا»
[اَ دَ دَ دَ] (مص مرکب)دمیدن. فوت کردن در چیزی : نونداسب او بوی اسبان شنید(1) خروشی برآورد و اندردمید.فردوسی. همه را بکوبند و بپزند و اندردمند. (ذخیرهء خوارزمشاهی). صفت دارویی که اندردمند. (ذخیرهء خوارزمشاهی). و رجوع به دمیدن شود. (1) - ن ل: چو اسپس ز دور اسپ بیژن بدید.