«لغت نامه دهخدا»
[ای / اَ / اِ] (ق) اینچنین. (برهان) (آنندراج). اینچنین و بدین طریق. (ناظم الاطباء). همچنین. (لغت فرس اسدی) (اوبهی) (غیاث اللغات)(1). پهلوی، اتون(2)بمعنی چنین، اینگونه، از ایرانی باستان «آیتونا»(3)، اوستایی، «اَئِتَوَنْت»(4). (از حاشیهء برهان قاطع چ معین) : یشک(5) نهنگ دارد دل را همی شخاید ترسم که ناگوارد کایدون نه خرد خاید. رودکی. ایدون بطبع کیر خورد گویی چون ماکیان بکون در کس دارد.منجیک. ایدون فروکشی بخوشی آن می حرام گویی که شیر مام ز پستان همی مکی. کسایی. بدانکه ابوجعفر محمد بن جریربن یزید الطبری رحمه الله علیه در اول این کتاب ایدون گویند. (ترجمهء تاریخ طبری بلعمی). واندر کتب تفسیر ایدون خواندم که پادشاه نجاشی بود. (ترجمهء تاریخ طبری بلعمی). برافروز آذری ایدون که تیغش بگذرد از بون فروغش از بر گردون کند اجرام را اخگر. دقیقی. گر ایدون گویند که باقی نبات بیشتر از باقی حیوان بود... (کشف المحجوب سگزی). از ایرانیان پاسخ ایدون شنید که تا رزم لشکر نیاید پدید.فردوسی. چنین داد پاسخ که ایدون کنم که کین از دل شاه بیرون کنم.فردوسی. کجا ایدون زنان آیند نامی هم از تخم بزرگان گرامی.فرخی. مردی آموخته است و مرد فکندن باز نیاید کسی به عالم ایدون.فرخی. پرویز گر ایدون که در ایام تو بودی بودی همه الفاظ ترا جمله مزهزه. منوچهری (دیوان چ دبیرسیاقی ص89). گوید کایدون نماند جای نیوشه درفکند سرخ مل بر طل دو گوشه. منوچهری. ولیکن من تو را زآن برگزیدم کجا از زیرکان ایدون شنیدم. (ویس و رامین). پادشا در دل خلق و پارسا در دل خویش پادشا کایدون باشد نشود ملک سقیم. ابوحنیفه (تاریخ بیهقی چ ادیب ص652). شعر نگویم چه گویم ایدون گویم کرده مضمن همه به حکمت لقمان. ابوحنیفه (تاریخ بیهقی چ ادیب ص636). بر زمین همچون پدر بر هر هنر شد مشتهر هر کجا باشد پدر چونان پسر ایدون بود. قطران. تا خاک را خدای بدین دستهای خویش ایدون کند که خلق بر او رغبت آورند. ناصرخسرو. و آن چیز خوش بود بمزه کایدون شیرین ازو شده است چنان خرما. ناصرخسرو (دیوان چ تهران ص30). گر ایدونی و ایدون است حالت شبت خوش باد و روزت نیک و میمون. ناصرخسرو. آنرا که جانور بود از قوتی چاره نباشد ایدون پندارم.مسعودسعد. گوی فلکم بر جهان که ایدون هر آتش سوزان بمن گراید. مسعودسعد (دیوان چ یاسمی ص103). ایا آنکس که عالم را طبایع مایه پنداری نهی علت هیولی را که آن ایدون و این ایدون. سنایی. ایدون که بیاراست مر این پیر خرف را کایدر حسد از تازگیش تازه جوان را. سنائی. ور ایدون که دشوارت آمد سخن دگر هر چه دشوارت آید مکن.سعدی. دو صاحبدل نگه دارند مویی هم ایدون سرکش و آزرمجویی.سعدی. ایدون که مینماید در روزگار حسنت بس فتنه ها برآید تو فتنه از که داری. سعدی. || اکنون است که این زمان و الحال باشد... این زمان. این دم. این ساعت. (از برهان). اکنون. (انجمن آرا) (آنندراج). اکنون در این زمان. (غیاث اللغات). این زمان و این دم و این ساعت. (هفت قلزم) : گر ایدون که رستم بود پیشرو نماند بر این بوم و بر خار و خو.فردوسی. خواستیم که... پیدا کنیم اندر این باب آنچه حق است. ایدون گوئیم که... (کشف المحجوب سگزی ص 57). گویی همه زین پیش بخواب اندر بودند ز آن خواب گران گشتند ایدون همه بیدار. فرخی. از بس که در این راه رز انگور کشانند این راه رز ایدون چو ره کاهکشانست. منوچهری. بی زحمت قلاوز خار ایدون کی دست میدهد گل گلزارش.ناصرخسرو. || اینجا. (برهان) (غیاث اللغات) (هفت قلزم)(6)(جهانگیری). این سوی : خواسته چو نان دهد که گویی بستد روی گه ایدون کند ز شرم گه اندون.فرخی. خرما و میوه ها به بهشت اندر دانی کزین به است که ایدون است. ناصرخسرو. زآن همی خواهی که باشی می خوری تا چون زنان سر ز رعنایی گهی ایدون و گه اندون کنی. ناصرخسرو. راه تو زی خیر و شر هر دو گشاده است خواهی ایدون گرای و خواهی اندون. ناصرخسرو. (1) - مؤلف غیاث اللغات و هفت قلزم اینچنین واینجا و این زمان را بکسر دانسته است. (2) - eton. (3) - aitavana. (4) - aetavant. (5) - ن ل: شکل. (6) - مؤلف غیاث اللغات و هفت قلزم آن را بمعنی اینچنین و اینجا و این زمان، بکسر دانسته اند.