«لغت نامه دهخدا»
[زَ] (اِ مرکب)(1) بادزن را گویند و بعربی مروحه خوانند. (برهان) (ناظم الاطباء). مِنْفَض. (منتهی الارب). بمعنی بادشکن که بعربی مروحه باشد. (آنندراج). مروحه. (دهار). بادبزن. بادبیزان. بادْزَنه. آنچه از جامه و برگ خرما و نی سازند و بدان باد کنند [ظ: زنند] و آنرا بادکش و بادزن و بادزنه نیز گویند، بتازیش مروحه خوانند. (شرفنامهء منیری) : و از وی [ از ترمذ ] صابون نیک و بوریای سبز و بادبیزن خیزد. (حدود العالم). بر(2) کرده پیش جوزا وز پس بنات نعش این همچو بادبیزن و آن همچو بابزن. عسجدی (از حاشیهء فرهنگ اسدی خطی نخجوانی). ز هر سو یکی بادبیزن زبر فروهشته از پرّ طاوس نر. اسدی (گرشاسب نامه). ... بادبیزنی و پرویزنی بیاورد و آب بر بادبیزن میفشاند از بادبیزن و پرویزن بر مثال باد و باران می آمد. (سندبادنامه ص96). شیرین بدر نمیرود از خانه بی رقیب داند شکر که دفع مگس بادبیزنست.سعدی. شیرین بضاعت بر مگس چندانکه تندی میکند او بادبیزن همچنان در دست و می آید مگس. سعدی (طیبات). چو بادبیزن و مسواک داشت حکم علم بشد سجادهء زردک بمرشدی اشهر. نظام قاری. || فرفره. بادفر. . (فرانسوی) (1) - eventail. Ventilateur (2) - ن ل: من. (لغت فرس اسدی چ اقبال ص 401). رجوع به بادبزن شود.