بارشد

«لغت نامه دهخدا»

[رَ شَ] (ص مرکب)(1) مجازاً کامیاب. پیروز. موفق. رستگار :
شیر را چون دید کشتهء ظلم خود
میدوید او شادمان و بارشد(2).مولوی.
و رجوع به رشد شود.
(1) - «با» حرف اضافهء فارسی + رَشَد (تازی) راه راست. و ضد شر.
(2) - در مثنوی چ نیکلسون این شعر نیامده است.
اینستاگرام جدول آنلاین
کانال تلگرام جدول آنلاین

موارد بیشتر