«لغت نامه دهخدا»
[رَ] (ص مرکب)(1) سزاوار. درخور. مقابل ناروا : بر این بر جهاندار یزدان گواست که او را گوا خواستن بارواست.فردوسی. نعلین و ردای تو دام دین است نزدیک من آن فعل باروا نیست. ناصرخسرو. || در شعر زیر بمعنی رایج. سره، ضد ناسره : ناروا چون درم قلب ز تو بی هنران باروایی تو و در هر هنری قلب درم. سوزنی. رجوع به «با» شود. (1) - از: با + روا، صفت مشبهه از رفتن.