بامزد

«لغت نامه دهخدا»

[زَ] (اِ مرکب) که در بام زده شود. || نوبتی که نوازند. (فرهنگ نظام). و مرکب است از آن طبل که در بام (بامداد) زنند، و توان بود که آن طبل باشد که صبح و ظهر و شب بر بام می نواختند. (از فرهنگ نظام). کوس و نقاره که گاه بامداد بر در سلطان نوازند. (انجمن آرای ناصری) (آنندراج) (فرهنگ رشیدی) :
بامزد حسن تو زد آسمان
نامزد عشق تو آمد جهان.
کمال اسماعیل (از فرهنگ نظام(1)) (از فرهنگ ضیاء).
نزنم بام زد لهو و در کام که من
سر به دیوار غم آرم چو بصر بازکنم.
خاقانی.
ما و شکرریز عیش کز در خمار
بامزد خرمی به بام برآمد.خاقانی.
|| کوس. نقاره. (برهان قاطع) (ناظم الاطباء) (هفت قلزم). || نام آهنگی است در موسیقی و مسلماً همان بامشاد است. (یادداشت مؤلف).
(1) - این شعر را انجمن آرای ناصری و آنندراج از خاقانی دانسته اند.
اینستاگرام جدول آنلاین
کانال تلگرام جدول آنلاین

موارد بیشتر