«لغت نامه دهخدا»
[بِ] (ص مرکب) باتاب. تابدار. که تاب دارد : ای رخ رخشان جانان زیر آن زلف بتاب لالهء عنبرحجابی یا گل سنبل نقاب.عنصری. از همچو تو دلداری دل برنکنم آری چون ناز کشم باری زان زلف بتاب اولی. حافظ.