«لغت نامه دهخدا»
[بِ تَ مَ دَ] (مص مرکب)(1)تنگ آمدن. به جان آمدن. عاجز و ملول شدن. (آنندراج) : هست برین فرش دورنگ آمده هر کسی از کار بتنگ آمده.نظامی. بتنگ آمد دل از بی همدمیها رو بکوه آرم مگر آنجا کنم پیوند فریادی به فریادی. صائب. (1) - از: ب + تنگ + آمدن.