بجای ماندن

«لغت نامه دهخدا»

[بِ دَ] (مص مرکب) بجا ماندن. باقی ماندن :
چو دستش ببرید گفتا دو پای
ببرند تا ماند ایدر بجای.فردوسی.
به یزدان بود خلق را رهنمای
سر شاه خواهد که ماند بجای.فردوسی.
|| باقی گذاردن. رها کردن : چگونگی آن و بدرگاه رسیدن را بجای ماندم که نخست فریضه بود راندن تاریخ مدت ملک امیر محمد. (تاریخ بیهقی).
اینستاگرام جدول آنلاین
کانال تلگرام جدول آنلاین

موارد بیشتر