بچم

«لغت نامه دهخدا»

[بِ چَ] (ص مرکب، ق مرکب) (از: ب + چم) باچم. چمدار. کاری را گویند که با نظام و آراستگی بود. (برهان قاطع). نظم. نظام. ترتیب. آراستگی. (ناظم الاطباء) :
چرا نه شکر کنم نعمت ترا شب و روز
که از تو اختر من سعد گشت و کار بچم.
شاکر بخاری.
- بچم گرفتن؛ ترتیب و روش خوش به دست آوردن و منظم و آراسته شدن کار و سرانجام نیک حاصل کردن. (ناظم الاطباء). || بامعنی. || (فعل امر) امر از چمیدن :
بچم کت آهنین بادا مفاصل. منوچهری.
و رجوع به چم و چمیدن شود.
اینستاگرام جدول آنلاین
کانال تلگرام جدول آنلاین

موارد بیشتر