«لغت نامه دهخدا»
[بِ طِ رِ] (حرف اضافهء مرکب)(1)بجهتِ. بسببِ. برای خاطرِ. (آنندراج) : از من که شهره ام به غم افسانه گوش کن یک حرف هم بخاطر دیوانه گوش کن. علی خراسانی. || (از: ب + خاطر) بیاد. آنچه در دل گذرد. (ناظم الاطباء). - بخاطر آوردن؛ بیاد آوردن. (ناظم الاطباء). به خیال آوردن. یاد کردن. (آنندراج). بنظر آوردن. به ذکر آوردن. - بخاطر داشتن؛ محفوظ داشتن. ملحوظ داشتن. بیاد داشتن. - بخاطر گذرانیدن؛ در دل گذرانیدن. (ناظم الاطباء). - بخاطر گذشتن؛ در دل گذشتن. (ناظم الاطباء). (1) - این کلمه لازم الاضافه است و در نتیجه حرف آخر آن همواره مکسور می آید. (اما بکار بردن این ترکیب در این معنی چنانکه باید استواری ندارد).