بدلگامی

«لغت نامه دهخدا»

[بَ لِ] (حامص مرکب) عمل بدلگام. سرکشی. توسنی :
تو رایض من به خوشخرامی
من توسن تو به بدلگامی.نظامی.
- بدلگامی کردن؛ سرکشی و نافرمانی کردن :
چو تازی فرس بدلگامی کند
خر مصریان را گرامی کند.نظامی.
نازک اندام سرخوشی می کرد
بدلگامی و سرکشی می کرد.سعدی (هزلیات).
اینستاگرام جدول آنلاین
کانال تلگرام جدول آنلاین

موارد بیشتر