«لغت نامه دهخدا»
[بِ زَ] (ق مرکب) (از: ب + زمان) درزمان. فی الفور. درساعت. دردم. فوراً. (یادداشت بخط مرحوم دهخدا) : خبر شنید که شیری براه دید کسی ز جنگ روی بدان صید کرد هم بزمان. فرخی. ساقی طرفه که گر دست بزلفش ببری دست و انگشت تو پرحلقه شود هم بزمان. فرخی. صفی که خواجه بدو رو نهاد روز نبرد تهی شود ز سوار و پیاده هم بزمان.فرخی. گویی تو از قیاس که گر برکشد کسی یک کوزه آب ازو بزمان تیره گون شود. لبیبی یا عنصری.