«لغت نامه دهخدا»
[بَض ض] (ع مص) بض ماء؛ اندک اندک روان شدن آب. بضوض. بضیض. (منتهی الارب). و فی المثل مایبض حجره(1)؛ یعنی نمیتراود سنگ او. یضرب للبخیل. (منتهی الارب) (آنندراج) (از ناظم الاطباء). رفتن آب اندک اندک. (زوزنی). و رجوع به بضوض و بضیض شود. || ابریشم رود جامه ساز کردن تا بنوازد، یقال: بض اوتاره. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (آنندراج). بض اوتار عود؛ حرکت کردن آنها تا برای نواختن آماده شود. جوهری چنین آورده و از ابن خالویه بظ، روایت شده است. (از اقرب الموارد). || اندک عطا کردن کسی را؛ بض له. (منتهی الارب) (از ناظم الاطباء) (آنندراج). || بض چشم؛ اشک ریختن آن. (از اقرب الموارد). (1) - در اقرب الموارد این مثل در ذیل معنی دیگری بدینسان آمده است: بض حجر؛ روان شدن آب از آن مانند عرق. و منه المثل فلان مایبض حجره؛ ای مالا ینال خیره یضرب للبخیل.