بغ

«لغت نامه دهخدا»

[بَ] (اِ) کنده و گود را گویند. (برهان)(1). زمین کنده و مغاک. (ناظم الاطباء). بمعنی گو، یعنی مغاک که زمین پست و خالی باشد. (انجمن آرا) (آنندراج). گو، یعنی مغاک که مغ نیز گویند. (رشیدی). زمین گود در این صورت مبدل مغ است. (فرهنگ نظام). رجوع به بغشور شود. || (فَغْ) = بُت = وَثَن. نام بتی هم هست و عربان بت را صنم خوانند. (برهان). نام بتی است. (رشیدی) (ناظم الاطباء). نام بتی بوده یا هر بت. (فرهنگ نظام). در اوستا بغ(2) بمعنی بهره و نرخ و بخش و بخت آمده. در گاتها بغ(3) بهمین معنی است، دوم بغه در اوستا و بگه در پارسی باستان بمعنی خدا و دادار و آفریدگار است. در اوستا این کلمه چندبار مرادف خدا (اهورمزدا) و گاهی نیز بمعنی ایزد آمده است. بغ به هر دو معنی از یک بنیاد است از مصدر بگ(4) اقوام سکه مانند دیگر قبایل آریایی خدای خود را بگه(5) می نامیدند. نزد همهء اقوام آریایی یا اقوام هند و ایرانی پیش از برانگیخته شدن زرتشت، بغ نام مطلق خدا بوده. زرتشت خدای یگانهء خود را اهورمزدا خواند، اما واژهء بغ همچنان بمعنی اصلی خود باقی مانده، در اوستا مفهوم خود را از دست نداده است. در پارسی باستان (کتیبه های هخامنشی) بگه نیز بمعنی بخشیدن (در پهلوی بختن)(6) در سانسکریت بهگه(7) نیز بمعنی بخشیدن است. در زبانهای دیگر هند و اروپایی بغه(8) یا بگه(9)با اندک تغییر لهجه نیز موجود است در سانسکریت بهگه بمعنی خدا و در ودا بسیار آمده است. بهگود گیته(10) بمعنی سرود خداوند، نام بخشی است از نامهء ودا. در زبانهای اسلاو (مانند روسی کنونی) بوگو(11)بمعنی خداست. این واژه از سکه ها(12) باقوام اسلاو رسیده و بمعنی خدا بکار رفته است. کلمهء مزبور در ترکیب بغداد و بغپور و بغستان (بیستون) آمده و مبدل و معرب آن فغ است. رجوع به «بغ» در یادنامهء دینشاه ایران پورداود ص213 ببعد شود. در پهلوی بغ، بگ (خدا، الوهیت، سلطان) «مناس.» (از حاشیهء برهان قاطع چ معین). نام بتی نیز بوده و گویند شهر بغداد که در اول دیهی بوده بنام آن بت بنیاد نهادند. (انجمن آرا). نخستین بار با «دات» بشکل «بغ داتی» در کتیبهء «سارگون» پادشاه آتور که از سال 721 تا 705 ق . م. پادشاهی کرد بنام یک نفر ایرانی دیده میشود سپس واژهء بَغ بَدِیْشَ نام یکی از ماههای مذکور در کتیبهء داریوش است بمعنی «ماه ستایش خدای» و در اوستا و کتیبه ها هم بغ بمعنی «خدای عالم» آمده و دو تن از امرای فارس «بغ کرت» و «بغداد» پسرش که هر دو سکه زده اند دارای نامی می باشند که با این کلمه ترکیب شده است. «بغ کرت» یعنی خدای کرد مانند یزد کرد و «بغ دات» یعنی خدا داد مانند «سپند دات» و «میثردات» و نام شهر بغداد از این جمله است، این واژه در نام آتشکدهء معروف «اتورخور نه بغ» که یکی از سه آتشکدهء بزرگ ایران بشمار میرفته و در کاریان پارس بوده است ��عنی آتش جلالت و فر یزدانی و نیز نام موبدی همزمان هارون عباسی «آذر فرن بغ» بصورت ترکیب دیده می شود. و بغ در سکهء شاهنشاهان ساسانی نیز بهمین معنی آمده است ولی قدری فرودتر بمعنی خدایان دون اهورمزد آمده و در اواخر ساسانیان بغ تطور یافت و بمعنی مطلق بزرگ استعمال شد و حتی در «یادگار زریران» یکبار بمعنی «سر» استعمال شده آنجا که گوید: «مرویژنشیم نی یابد جز که بر اسپان و بغان نیژکان» یعنی مرغ نیز جای نشستن نیابد جز بر اسپان و سرهای نیزهء سواران. و در زبان سغدی «فغ» می گفتند و فغ پور لقب پادشاه چین، کلمهء سغدی است یعنی پسر خدا و به روسی هم «بُغ» بمعنی خدا بود. (از حاشیهء سبک شناسی بهار ج1 ص31، 32). خدا. (ناظم الاطباء). رجوع به یسنا صص 33، 103، 172 و فرهنگ ایران باستان ص87 و یشتها ج1 و 2 و تأثیر مزدیسنا در ادبیات فارسی و فغ شود.
(1) - به این معنی «مغ (مغاک)» صحیح است. (از حاشیهء برهان قاطع چ معین).
(2) - Bagha.
(3) - Bagha.
(4) - Bag.
(5) - Baga.
(6) - Baxtan.
(7) - Bhaga.
(8) - Bagha.
(9) - Baga.
(10) - Bhagvad - Gita.
(11) - Bogu.
(12) - Sakas.
اینستاگرام جدول آنلاین
کانال تلگرام جدول آنلاین

موارد بیشتر