«لغت نامه دهخدا»
[شِ دَ] (مص مرکب) بوی بدماغ رسیدن. || مطلع شدن. مرادف بو بردن. || احساس کردن و درک کردن : هرکه نشنیده ست روزی بوی عشق گو به شیراز آی و خاک ما ببوی.سعدی. رجوع به بوی شنیدن شود.