بوی شنیدن

«لغت نامه دهخدا»

[شِ دَ] (مص مرکب)استشمام رایحهء خوب یا بد کردن. (ناظم الاطباء). استشمام بوی کردن. حس کردن بوی : و باشد که منفذ بینی گرفته و بسته شود و بوی و گند نشنود. (ذخیرهء خوارزمشاهی).
هرکه نشنیده ست روزی بوی عشق
گو به شیراز آی و خاک ما ببوی.سعدی.
بس پیر مستمند که در گلشن مراد
بوی بهشت بشنود و نوجوان شود.سعدی.
بوی پیراهن گم کردهء خود می شنوم
گر بگویم همه گویند ظلالیست قدیم.
سعدی.
اینستاگرام جدول آنلاین
کانال تلگرام جدول آنلاین

موارد بیشتر