بهم افتادن

«لغت نامه دهخدا»

[بِ هَ اُ دَ] (مص مرکب) با یکدیگر تلاقی کردن. بیکدیگر رسیدن :
چهار کس را داد مردی یک درم
هر یکی از شهری افتاده بهم.مولوی.
|| کنایه از مردن. || کنایه از پریشان شدن. (آنندراج) :
در بلخ چو پیری و جوانی بهم افتاد
اسباب فراغت بهم افتاد جهان را.
انوری (از آنندراج).
اینستاگرام جدول آنلاین
کانال تلگرام جدول آنلاین

موارد بیشتر