بیخردی

«لغت نامه دهخدا»

[خِ رَ] (حامص مرکب) سفاهت. سفه. (زمخشری). غبینه. (منتهی الارب). بی عقلی :
دشمنی کردن با مرد چنان بیخردی است
خرد دشمن او در سخن مضمر اوست.
فرخی.
منگر سوی گروهی که چو مستان از خلق
پرده بر خویشتن از بیخردی می بدرند.
ناصرخسرو.
اینستاگرام جدول آنلاین
کانال تلگرام جدول آنلاین

موارد بیشتر