بیخسته

«لغت نامه دهخدا»

[بَ / بِ خَ / خُ تَ / تِ](1) (ن مف)درمانده و عاجزشده. (برهان) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (انجمن آرا) (اوبهی). درمانده. (شرفنامهء منیری) :
دلخسته و مجروحم و بیخسته و گمراه
نالان به سفیده دم گریان به سحرگاه.
(از اوبهی).
|| محبوس و بندی. (برهان) (آنندراج). برده و اسیر. (ناظم الاطباء) (اشتینگاس). رجوع به پیخستن و پی خسته شود. || بی نوا. (ناظم الاطباء). بدبخت. بینوا. (اشتینگاس). || بی نصیب. (ناظم الاطباء) (اشتینگاس).
(1) - در برهان بر وزن بیدسته آمده است.
اینستاگرام جدول آنلاین
کانال تلگرام جدول آنلاین

موارد بیشتر