«لغت نامه دهخدا»
[خَ / خُو کَ دَ] (مص مرکب) وجین کردن و علفهای هرزه را کندن و از بین بردن : بپیوندم و باغ بی خو کنم سخنهای شاهنشهان نو کنم.فردوسی. بسازیم و آرایش نو کنیم نهانی مگر باغ بی خو کنیم.فردوسی. || پیراستن. پاک کردن. زدودن : جهان را بداد و دهش نو کنم مگر کز بدان باغ بی خو کنم. فردوسی. جهان از بدان پاک بی خو کنم بداد و دهش کشوری نو کنم.فردوسی. به گیتی صد آتشکده نو کنند(1) جهان از ستمکاره بی خو کنند(2).فردوسی. (1) - ن ل: کنم. (2) - ن ل: کنم.