بی خو کردن

«لغت نامه دهخدا»

[خَ / خُو کَ دَ] (مص مرکب) وجین کردن و علفهای هرزه را کندن و از بین بردن :
بپیوندم و باغ بی خو کنم
سخنهای شاهنشهان نو کنم.فردوسی.
بسازیم و آرایش نو کنیم
نهانی مگر باغ بی خو کنیم.فردوسی.
|| پیراستن. پاک کردن. زدودن :
جهان را بداد و دهش نو کنم
مگر کز بدان باغ بی خو کنم.
فردوسی.
جهان از بدان پاک بی خو کنم
بداد و دهش کشوری نو کنم.فردوسی.
به گیتی صد آتشکده نو کنند(1)
جهان از ستمکاره بی خو کنند(2).فردوسی.
(1) - ن ل: کنم.
(2) - ن ل: کنم.
اینستاگرام جدول آنلاین
کانال تلگرام جدول آنلاین

موارد بیشتر