بیدارمغز

«لغت نامه دهخدا»

[مَ] (ص مرکب) کنایه از مردم عاقل و هوشیار و خبردار باشد. (برهان). عاقل. هوشیار. خبردار و با بصیرت. (ناظم الاطباء). خبیر. بیداردل. بیدارخاطر و بیدارهوش. (آنندراج). بیدارهوش. (مجموعهء مترادفات). کنایه از مردم عاقل و هوشیار. (انجمن آرا). زیرک و هوشیار. (شرفنامهء منیری) :
کنون ای سخنگوی بیدارمغز
یکی داستانی بیارای نغز.فردوسی.
که بیداردل بود و بیدارمغز
زبان چرب و شایستهء کار نغز.فردوسی.
نشستند بیدارمغزان روم
بمهر فلک نرم گردن چو موم.نظامی.
برآنگونه کز چند بیدارمغز
شنیدم درین شیوه گفتار نغز.نظامی.
چو بیهوش بود او بیک راه نغز
دد و دام را کرد بیدارمغز.نظامی.
اینستاگرام جدول آنلاین
کانال تلگرام جدول آنلاین

موارد بیشتر