«لغت نامه دهخدا»
[دِ رَ] (ص مرکب) (از: بی + درم) بی سیم. که درم ندارد. بی پول. فقیر : اوحدی گر تو صد زبان داری عاشق بی درم زبون باشد.اوحدی. محتشم را بمال مالش کن بیدرم را بخون سگالش کن.نظامی. چرخ نه بر بی درمان میزند قافلهء محتشمان می زند.نظامی. رجوع به درم شود.