بی زینهاری

«لغت نامه دهخدا»

(حامص مرکب) بی امانی. بی زنهاری. بی پناهی. || عهدشکنی. پیمان شکنی :
شکرلب گفت از این زنهارخواری
پشیمان شو مکن بی زینهاری.نظامی.
بدین بارگه زان گرفتم پناه
که بی زینهاری ندیدم ز شاه.نظامی.
اینستاگرام جدول آنلاین
کانال تلگرام جدول آنلاین

موارد بیشتر