«لغت نامه دهخدا»
[قَ] (حامص مرکب)بی ارزشی. بی اعتباری. ناچیزی. کم اهمیتی : ور زآنکه بغردی بناگاهان پیرامن او هزبر یا ببری زآن جانب خویش ننگرد زین سو از ننگ حقارت و ز بی قدری.منوچهری. نشد بی قدر و قیمت سوی مردم ز بی قدری صدف لؤلوی شهوار. ناصرخسرو. پادشاه عالم غیب دان عیب دنیا پیدا میکند و بی قدری او بخلق مینماید. (گلستان). || حقارت. ذلت. (ناظم الاطباء).