بینداختن

«لغت نامه دهخدا»

[یَ تَ] (مص) انداختن. پرت کردن. افکندن :
بسوگند وی را بینداختی
جهانی ز خونش بپرداختی.فردوسی.
حجام... استره در تاریکی شب بینداخت. (کلیله و دمنه). و رجوع به انداختن شود. || پاشیدن. تخم افشاندن. دانه کاشتن. کاشتن :
بینداخت باید پس آنگه برید
سخنهای داننده باید شنید.فردوسی.
مگر آنکه زمین آنرا شخم نیکو کرده باشند و تخم بیندازند. (یادداشت مؤلف). و رجوع به انداختن شود.
اینستاگرام جدول آنلاین
کانال تلگرام جدول آنلاین

موارد بیشتر