«لغت نامه دهخدا»
[بَ دَ] (مص) (از: بیوس + یدن مصدری) امید داشتن. (برهان) (ناظم الاطباء). انتظار بردن. انتظار. چشم داشتن. چشمداشت. توقع. ترصد. امید داشتن. أمل. تأمیل. (یادداشت مؤلف). تأمیل. (مجمل اللغه) : که بیوسد ز زهر طعم شکر نکند میل بی هنر به هنر(1).عنصری. چه آن کز وی بیوسد مهربانی چه آن کز کور جوید دیده بانی. (ویس و رامین). چو تو مهر برادر را ندانی من از تو چون بیوسم مهربانی. (ویس و رامین). ای دل ز فلک چرا بیوسی آزرم هم با دم سرد ساز و با گریهء گرم.انوری. خدای تعالی ایمن کند ویرا از آنچه می ترسد و بدهد آنچه می بیوسند. (کیمیای سعادت). چون اعتماد بر فضل خدای تعالی است. داند که از جائی که نبیوسد رساند. و اگر نرساند از آن بود که خیرت وی در آن بود. (کیمیای سعادت). || امیدوار گردیدن. امید بستن. || طمع کردن. (برهان) (ناظم الاطباء). طمع داشتن. طمع بردن. (یادداشت مؤلف). || چاپلوس بودن. (برهان) (ناظم الاطباء). و رجوع به بیوس شود. (1) - در یادداشتی دو مصراع بیت مقلوب است.