بیهوش گشتن

«لغت نامه دهخدا»

[گَ تَ] (مص مرکب)مدهوش گشتن. بیهوش گردیدن. حواس را از دست دادن. در اثر ضربتی یا داروی بیهوشی مغمی علیه یا مغشی علیه گشتن. از خود بیخود گشتن :
چو آواز کوس آمد از پشت پیل
همی مرد بیهوش گشت از دو میل.فردوسی.
همی بی تن و تاب و بی توش گشت
بیفتاد از پای و بیهوش گشت.فردوسی.
بزین اندر از زخم بیهوش گشت
بخاک اندر افتاد و خاموش گشت.فردوسی.
چو بگسست زنجیر بی توش گشت
بیفتاد و زان درد بیهوش گشت.فردوسی.
بروی اندر افتاد و بیهوش گشت
نگفتش سخن هیچ و خاموش گشت.
فردوسی.
اینستاگرام جدول آنلاین
کانال تلگرام جدول آنلاین

موارد بیشتر