«لغت نامه دهخدا»
(ص مرکب، ق مرکب) (از: بی + هیچ) بی چیز. - بی هیچ مردم؛ مردم بی چیز. فقیر. نادار : تهیدست بر خوبرویان مپیچ که بی هیچ مردم نیرزد بهیچ.سعدی. || بی وسیله. بی قید و بند : در کان دل من گهر از بهر گروهیست پاکیزه که بی هیچ مرااند و مرااند. ناصرخسرو.