بی هیچ

«لغت نامه دهخدا»

(ص مرکب، ق مرکب) (از: بی + هیچ) بی چیز.
- بی هیچ مردم؛ مردم بی چیز. فقیر. نادار :
تهیدست بر خوبرویان مپیچ
که بی هیچ مردم نیرزد بهیچ.سعدی.
|| بی وسیله. بی قید و بند :
در کان دل من گهر از بهر گروهیست
پاکیزه که بی هیچ مرااند و مرااند.
ناصرخسرو.
اینستاگرام جدول آنلاین
کانال تلگرام جدول آنلاین

موارد بیشتر