پادشاه نشان

«لغت نامه دهخدا»

[دْ / دِ نِ] (نف مرکب)پادشاه نشاننده. پادشانشان. پادشه نشان. || نایب السلطنه که در صغر پادشاه بجای او حکم راند : اما اتابک ایلدگز در ایام دولت سلطان مسعودبن محمد بن ملکشاه کافی و مدبر مملکت آل سلجوق بوده و بعد از وفات سلطان مسعود پادشاه نشان شد و والدهء الب ارسلان بن طغرل را به نکاح خود درآورد. (دولتشاه سمرقندی، در ترجمهء حال مجیر بیلقانی). و رجوع به پادشانشان و پادشه نشان شود.
پادشاه نوروزی.
[دْ / دِ هِ نَ / نُو](ترکیب وصفی، اِ مرکب) آنکه در نوروز، تفریح و انبساط خاطر را بشاهی برگزیده میشد و از بامداد تا نماز دیگر نام پادشاهی داشت. و او را با جلالت و ابهتی سواره در شهر می گرداندند و صاحب هر دکانی چیزی باو میداد. و منافعی که از او بدست می آمد بین او و حکومت تقسیم میشد. || از طریق تهتک و استهزاء بدانکه اسماً نه رسماً و حقیقهً نام پادشاهی بر او نهند، اطلاق شود : خمار را باتفاق باسم سلطنت موسوم کردند و پادشاه نوروزی از وی برساختند. (جهانگشای جوینی). رجوع به میرنوروزی شود.
پادشاه نیمروز.
[دْ / دِ هِ] (ترکیب اضافی، اِ مرکب) کنایه است از آفتاب. || پادشاه سیستان از آن جهت که نیمروز نام سیستان است. || مردم نیک پی و مبارک قدم. || حضرت آدم علیه السلام بسبب آنکه تا نیمروز در بهشت بود. || رسول اکرم صلوات الله علیه از آن باب که شفاعت امتان خود را تا نیمروز خواهد کرد. (برهان).
اینستاگرام جدول آنلاین
کانال تلگرام جدول آنلاین

موارد بیشتر