پاشنده

«لغت نامه دهخدا»

[شَ دَ / دِ] (نف) پراکننده. افشاننده : بیک دست شکرپاشنده و بدیگر دست زهر کشنده. (تاریخ بیهقی).
پاشنگ.
[شَ] (اِ) خوشهء انگور. خوشهء کوچک از انگور. چلازَه. زنگله. || چوب خوشهء انگور یا چوب چلازهء انگور. || خوشهء انگوری که بجهت تخم نگاه دارند. (برهان) :
چو مشک بویا لیکنش نافه بوده ز غژب
چو شیر صافی پستانش بود از پاشنگ.
عسجدی (از فرهنگ اسدی نسخهء خطی نخجوانی در صفت شراب) :
تو گوئی سیه غژب پاشنگ بود(1)
و یا در دل شب شباهنگ بود.اسدی.
|| خیار بزرگ بود که برای تخم میگذارند. (حاشیهء فرهنگ اسدی نسخهء خطی آقای نخجوانی). غاوشو. (حاشیهء فرهنگ اسدی نسخهء خطی آقای نخجوانی). شنگ. باشنگ :
آن سگ ملعون برفت این سند را از خویشتن(2)
تخم را مانند پاشنگ ایدرش بر جای ماند.
منجیک.
|| خربزه و هندوانه و کدو و امثال آنرا نیز گفته اند که بجهت تخم نگاه دارند. پاهنگ. پاچنگ. (برهان). و بعضی از لغویین این کلمه را مخفف پادشنگ دانسته و گفته اند مرکب است از پاد بمعنی پاینده. و شنگ که نوعیست از خیار که بجهت تخم نگاه دارند و معنی ترکیبی آن خیار محفوظ است. (فرهنگ رشیدی).
(1) - ن ل: درخشنده پاشنگ.
(2) - ن ل: آن سگ ملعون برفت این سگ [ بماند؟ ] از خویشتن.
اینستاگرام جدول آنلاین
کانال تلگرام جدول آنلاین

موارد بیشتر