پاشنه

«لغت نامه دهخدا»

[نَ / نِ] (اِ) جزء مؤخر پای آدمی. پَل. (فرهنگ اسدی نسخهء خطی نخجوانی). بَل. عقب. پاشنا. بَسل. (برهان)(1) :
بزد پاشنه سنگ انداخت دور
زواره بر او آفرین کرد و سور.فردوسی.
|| عظم عقب. استخوان جزء مؤخر قدم(2). استخوانی درشت و کوتاه که تکیهء آدمی و دیگر حیوان گاه قیام بر آن بود. || عقب کفش. آنجایی از کفش که پاشنهء آدمی بر آن آید. || قسمتی از بُن در که بر زمین یا بگوشهء زیرین چارچوب فرورود و دَر بر آن گردد. || و در تفنگ، ماشه(3).
- پاشنه برنهادن؛ رکاب گران کردن. مهمیز زدن. پاشنه زدن : امیر خراسان حاجبی را فرمان داد که رو میرکان سجزی را برگوی تا گوی زنند، حاجب فرارفت و گفت. ایشان خدمت کردند و اسب پاشنه برنهادند و گوی زدند چنانک از آن دوازده هزار گوی ببردند. (تاریخ سیستان).
- پاشنهء خانه اش را درآوردن؛ در تداول عوام به ستوه آوردن وی از مطالبهء طلبی و جز آن.
- پاشنهء دهن را کشیدن؛ عتاب بسیار کردن. دشنام و سقط فراوان گفتن.
- پاشنه زدن؛ رکاب کشیدن. پاشنه برنهادن. رکاب گران کردن. مهمیز زدن :
به پیش سپاه اندر آمد طوُرگ
که خاقان ورا خواندی پیر گرگ
چو بُد کردیه با سلیح گران
میان بسته بر سان جنگ آوران
دلاور طَوُرگش ندانست باز
بزد پاشنه رفت پیشش فراز.فردوسی.
همیخواست زد بر سر اسب اوی
بزد پاشنه مرد پرخاشجوی.فردوسی.
- پاشنه یا پاشنه های کسی را کشیدن؛ وی را بکاری بفریب تهییج و ترغیب کردن.
- مثل پاشنهء شتر؛ نانی سیاه و سخت. برای کلمهء مرکب سنگ پاشنه و نظایر آن رجوع به ردیف و ردهء همان کلمه شود.
(1) - Talon.
(2) - Calcaneum.
(3) - Detente.
اینستاگرام جدول آنلاین
کانال تلگرام جدول آنلاین

موارد بیشتر