«لغت نامه دهخدا»
[نَ / نِ کَ دَ] (مص مرکب) (پاشنه خیز کردن اسپ) با زخم پاشنه یا مهمیز برانگیختن او را : دل روشن راد را تیز کرد مر آن باره را پاشنه خیز کرد.فردوسی. بکین پاشنه خیز کرده سمند بَر قلب شد با کمان و کمند.اسدی. پاشنه سنگ. [نَ / نِ سَ] (اِ مرکب) سنگ سیاه متخلخل، ستردن و پاک کردن پای را از شوخ. سنگ پای خار. (منتهی الارب). سنگ پا. نشفه. سنگ پاشنه.