پاشیده

«لغت نامه دهخدا»

[دَ / دِ] (ن مف) پراکنده. متفرق. برافشانده. برشاشیده. منثور :
از روی چرخ چنبری رخشان سهیل و مشتری
چون بر پرند ششتری پاشیده دینار و درم.
لامعی (دیوان چ دبیر سیاقی ص 97).
|| فروریخته :
زبس خون که هر جای پاشیده بود
زمین همچو روی خراشیده بود.اسدی.
پاشیر.
(اِ مرکب) زیر زمین خُرد که شیر آب انبار بر دیوار آن منصوب است. گودال پای شیر آب انبار و کلیهء بنای مجاور شیر. آنجای از آب انبار که آب از شیر گیرند.
اینستاگرام جدول آنلاین
کانال تلگرام جدول آنلاین

موارد بیشتر