«لغت نامه دهخدا»
[غُ / غَ دَ / دِ] (اِ مرکب) پنبهء برپیچیده بود که زنان ریسند. (فرهنگ اسدی نسخهء خطی نخجوانی). کلوچ پنبه. آن پنبه که حلاج گرد کرده باشد. پنبهء گلوله کرده بود. (نسخه ای از فرهنگ اسدی). آن پنبهء پیچیده بود که حلاج گرد کرده بود عمداً. (حاشیه نسخهء خطی فرهنگ اسدی نخجوانی). گلوله پنبهء حلاجی کرده. (فرهنگ جهانگیری) (رشیدی) (برهان). پنبهء زده باشد که گرد پیچیده باشند و گلوله نیز گویند. (از فرهنگی خطی). کلوچ. پاغُند. گلوله. آغنده. (صحاح الفرس) : کی خدمت را شایم تا پیش تو آیم با این سر و این ریش چو پاغندهء حلاج. ابوالعباس. جهان شده فرتوت چو پاغنده سر و گیس کنون گشت سیه موی و عروسی شده جمّاش. بوشعیب (از شرح احوال اشعار شاعران بی دیوان ص 165). کردم اندر جهان چو پنبهء سرخ هجر آن سینهء چو پاغنده.سوزنی. همچو منصور تو بر دار بکن(1) ناطقه را چون زنان چند بر این پنبهء پاغنده زنی. مولوی. تا وقت شام بیوه زن پنج شویه را پاغنده بر کنار نهد چرخ اخضرش بادا چو غوزه دیدهء خصمت سفید دل وز بار دل شکسته دل نیست پرورش [کذا](2). بدر جاجرمی (از فرهنگ جهانگیری). ضریبه؛ پلیتهء دسته کرده از پشم و پاغنده که بریسند. (منتهی الارب). تَعمیت، باغنده. ساختن پشم و صوف را بهر رشتن. توشیع؛ پاغنده ساختن پنبه را. (منتهی الارب). عرناس؛ جای باغندهء پنبه زنان. || پاغند و باغند و باغنده و پاغنده بمعنی مطلق گلوله است از هر چه باشد. (1) - ن ل: مکن. (2) - ن ل: وز تاب دل شکسته دل پست پرورش.