«لغت نامه دهخدا»
[گَ] (ص مرکب) پالاندوز. اَکّاف. قَتّاب : گویند گرفت یار تو یار دگر از رشک همی گویند ای جان پدر جانا تو بگفتگوی ایشان منگر خرخو بیند که غرقه شد پالانگر.فرخی. شبی نعلبندی و پالانگری حق خویش میخواستند از خری.نظامی. نمایند هر شب خران را بخواب که پالانگران را ببرده است آب. سلمان ساوجی (از جُنگی خطی مورخ بسال 651). پالانگرن. [رَ] (فرانسوی، اِ)(1) سفینهء ماهی گیری که در سواحل الجزایر معمول است. (1) - Palangrin.