پای افشردن

«لغت نامه دهخدا»

[اَ شُ دَ] (مص مرکب)پافشردن. استقامت. ثابت قدم بودن. برجای خود استوار ماندن : روز آدینه که این حال افتاد او هر ساعتی میگفت که یک ساعتی پای افشارید تا نماز پیشین راست بدان وقت سواران آنجا رسیدند و مراد حاصل شد و لشکر سلطان برگشت. (تاریخ بیهقی). اکنون تو پای افشار بدین حدیث که گفتی تا بروی. (تاریخ بیهقی).
پای انداز.
[اَ] (ن مف مرکب، اِ مرکب)قماشی که برای احترام بزیر پای بزرگان اندازند. هدیه ای که عروس را گاه درآمدن بخانهء داماد پیش کشند از اسب و جامه و چیزهای دیگر :
بپای انداز حمدت کارجمند است
زبان تا دل پرند اندر پرند است.
نوعی خبوشانی.
نیست معلوم صراطت بجز از پای انداز
چون قیامت که بود برهنگی بر تن زار.
نظام قاری.
سرم جز رخت پای انداز و جیب خلعت تشریف
دری دیگر نمیداند رهی دیگر نمیگیرد.
نظام قاری (دیوان البسه).
رجوع به پاانداز شود.
پای اندازان.
[اَ] (نف مرکب) پای اندازان رفتن؛ رفتن چنانکه سپاهیان با قدم بلند.
اینستاگرام جدول آنلاین
کانال تلگرام جدول آنلاین

موارد بیشتر