پای بز آکندن

«لغت نامه دهخدا»

[یِ بُ کَ دَ] (مص مرکب) سحر باشد برای جلب کسی. (سروری) :
مرا در کویت ای شمع نکوئی
فلک پای بز آکنده ست گوئی.
نظامی (از سروری و فرهنگی خطی).
و رشیدی «پای بز افکنده ست گوئی» آورده است و شاید مصحف اوکندن بمعنی افکندن باشد.
پای بز افکندن.
[یِ بُ اَ کَ دَ] (مص مرکب) کنایه از بیطاقت و بی آرام شدن و سحر کردن باشد چه گویند که قصابان افسونی خوانند و بر پای بزی بدمند و یا چیزی بنویسند و ببندند و آن بز را به صحرا سردهند تمام گلهء گوسفندان و بزها پیش آن بز آیند و قصابان هرکدام را که خواهند بگیرند. (برهان) :
مرا در کویت ای شمع نکوئی
فلک پای بز افکنده ست گوئی.
نظامی (از فرهنگ رشیدی).
رجوع به پای بز آکندن شود.
پای بزمین نرسیدن.
[بِ زَ نَ رَ / رِ دَ](مص مرکب) کنایه از خوشحالی مفرط و انتعاش طبیعت باشد. (برهان). و رجوع به پای شود.
اینستاگرام جدول آنلاین
کانال تلگرام جدول آنلاین

موارد بیشتر