«لغت نامه دهخدا»
[نِ / نَ دَ] (مص مرکب) (... از کسی) بر او مقدّم شدن. از وی برتر شدن : بسال است کهتر فزونیش بیش از آن مهتران او نهد پای پیش.فردوسی. پای پیل. (اِ مرکب) نوعی از قدح و پیالهء شرابخوری. (برهان). نوعی پیاله. صراحی بزرگ دراز که بصورت پای فیل سازند. (رشیدی). پیلپا. گاوزر : تا بپای پیل می بر کعبهء عقل آمده ست پیل بالا نقد جان بر پیل بان افشانده اند. خاقانی. || حربه ای به شکل پای پیل که پیلپا نیز گویند. حربه ای است که اکثر و اغلب زنگیان دارند. (جهانگیری) (برهان). گرزی است بصورت پای فیل. (رشیدی) : من صید آنکه کعبهء جانهاست منظرش با من بپای پیل کند جنگ عبهرش.خاقانی. بگردن شتر اندر شراب زر بخشی بپای پیل گه خشم خصم فرسائی. مجیرالدین بیلقانی. || صاحب مرض داءالفیل. (رشیدی).