پای چوب

«لغت نامه دهخدا»

(اِ مرکب) ستون. دیرک. تیرک :
دوم دانش از آسمان بلند
که بی پای چوب است و بی داربند.
بوشکور.
پای چوبین.
[یِ] (ترکیب وصفی، اِ مرکب) پای که از چوب کنند لنگان را :
پای استدلالیان چوبین بود
پای چوبین سخت بی تمکین بود.مولوی.
چوبی که بازیگران بر پای خود بندند و بلند شوند و به آن براه بروند. (تتمهء برهان قاطع). چوبی که چوپانان برپای بندند تا قدمها فراخ بردارند.
پایچه.
[چَ / چِ] (اِ مصغر) (از پای و چه ادات تصغیر) پاچه. دهانهء هر یک از دو بخش شلوار. هر یک از دو بخش شلوار. پایچه، پاچهء تنبان و شلوار باشد و آنرا بعربی رجلان خوانند. || کراع. پاچه. پاچها، بالغاء. (منتهی الارب). و نیز رجوع به پاچه شود.
اینستاگرام جدول آنلاین
کانال تلگرام جدول آنلاین

موارد بیشتر