«لغت نامه دهخدا»
(اِ مرکب) کفش. (شعوری) : چون بگردد پای او از پایدان آشکوخیده بماند همچنان.رودکی. پای درآوردن. [دَ وَ دَ] (مص مرکب)پای برکاب یا اسپ درآوردن. سوار شدن. برنشستن : بشبرنگ شولک درآورد پای گرائید با گرز گردی ز جای.اسدی. پای دربند. [دَ بَ] (ص مرکب) مُقیّد. مغلول : عالمت یوز پای دربند است واعظت مرغ دانه در منقار این یکی چون کند تمام سخن وآن دگر کی کند بکام شکار.اوحدی. پای در پای کشیدن. [دَ کَ / کِ دَ](مص مرکب) بهم درپیچیدن دو پای از مستی و جز آن : دست در دست برده چون مصروع پای در پای میکشم چون مست. مسعودسعد. پای در سنگ آمدن. [دَ سَ مَ دَ](مص مرکب) پای بسنگ آمدن. پای بسنگ خوردن. برخوردن به مانعی سخت. نومید شدن : به پیش صیت احسانت گه پیمودن عالم صبا را پای در سنگ آمده ست از تنگ میدانی. ابوعلی حسین مروزی. پای در شن. [دَ شَ] (اِ) ایوان سلطان و این لفظ هندی است اصطلاح شاهان دهلی. (غیاث اللغات).