پایسته

«لغت نامه دهخدا»

[یِ تَ / تِ] (ن مف) بقا کرده و پاینده و دائمی را گویند. (برهان). باقی. دائم. پیوسته :
پایسته چون بود پسرا دنیا
چون نیست او نشسته و پابسته.ناصرخسرو.
پای سنگ.
[سَ] (اِ مرکب) معیار. (مهذب الاسماء). || آنچه برای تساوی دو کفه در ترازو نهند. (فرهنگ رشیدی). پارسنگ :
لیک در میزان حلمت کم بود از پای سنگ.
کاتبی (از فرهنگ رشیدی).
و رجوع به پاسنگ و پارسنگ شود.
پای سنگین.
[یِ سَ] (ترکیب وصفی، اِ مرکب) استواری. پائی که از جائی نجنبد. (تتمهء برهان قاطع). || [ یْ سَ ] (ص مرکب) آنکه دیردیر بدیدار کسان و دوستان شود.
اینستاگرام جدول آنلاین
کانال تلگرام جدول آنلاین

موارد بیشتر