«لغت نامه دهخدا»
[یِ تَ / تِ] (ن مف) بقا کرده و پاینده و دائمی را گویند. (برهان). باقی. دائم. پیوسته : پایسته چون بود پسرا دنیا چون نیست او نشسته و پابسته.ناصرخسرو. پای سنگ. [سَ] (اِ مرکب) معیار. (مهذب الاسماء). || آنچه برای تساوی دو کفه در ترازو نهند. (فرهنگ رشیدی). پارسنگ : لیک در میزان حلمت کم بود از پای سنگ. کاتبی (از فرهنگ رشیدی). و رجوع به پاسنگ و پارسنگ شود. پای سنگین. [یِ سَ] (ترکیب وصفی، اِ مرکب) استواری. پائی که از جائی نجنبد. (تتمهء برهان قاطع). || [ یْ سَ ] (ص مرکب) آنکه دیردیر بدیدار کسان و دوستان شود.