پای لغز

«لغت نامه دهخدا»

[لَ] (اِ مرکب) عثرت. زلت. زلل. گناه. جرم. خطا. (برهان) :
شه از پند آن پیر پالوده مغز
هراسان شد از کار آن پای لغز.نظامی.
پای ماچان.
(اِ مرکب) پای ماچو. (فرهنگ رشیدی). پی ماچان، کفش کن. صف نعال. درگاه. «باصطلاح صوفیان و درویشان صف نعال باشد که کفشکن است و رسم این جماعت چنانست که اگر یکی ازیشان گناهی و تقصیری کند او را در صف نعال که مقام غرامت است بیک پای بازدارند و او هر دو گوش خود را چپ و راست بر دست گیرد یعنی گوش چپ را بدست راست و گوش راست را بدست چپ گرفته چندان بر یک پای بایستد که پیر و مرشد عذر او را بپذیرد و از گناهش درگذرد». (برهان قاطع) :
هوا میخواست تا در صف بالا همسری جوید
گرفتم دست و افکندم بصف پای ماچانش.
خاقانی.
و شکر ایزدی بر مقام خویش بگذارد تا جملهء خلایق از صدرنشینان محفل تا پایان پای ماچان همه در حال یکدیگر نگاه کردند. (مرزبان نامه).
گرفته پای ماچان عذرخواهان
گناه از بنده عفو از پادشاهان.
عطار (بلبل نامه).
آدم از فردوس و از بالای هفت
پای ماچان از برای عذر رفت.مولوی.
جاهلی را دست می بوسند اندر دست حکم
فاضلی در پای ماچان پای مالی می کند.
کمال اسماعیل.
پایمال.
(ن مف مرکب) لگدکوب. پی خسته. مَدعوس. پی سپر. خراب. (غیاث اللغات) نیست و نابود :
سواران همی گشته بی توش و هال
پیاده ز پیلان شده پایمال.اسدی.
چه کرده ام که مرا پایمال غم کردی
چه اوفتاد که دست جفا برآوردی.خاقانی.
|| پائین پای. صف نعال :
تارک گردونت اندر پایمال
ابلق ایامت اندر پایگاه.انوری.
- پایمال کردن؛ سپردن زیر پای. پاسپر کردن. پی سپر کردن. پی خسته کردن. لگدکوب کردن. له کردن در زیر پای. پامال کردن. توطؤ. توطئه. تکتکه.
بسا نام نیکوی پنجاه سال
که یک کار زشتش کند پایمال.سعدی.
- امثال: زور حق را پایمال کند؛ الحکم لمن غلب. فرمان چیره راست.
اینستاگرام جدول آنلاین
کانال تلگرام جدول آنلاین

موارد بیشتر