پایمال شدن

«لغت نامه دهخدا»

[شُ دَ] (مص مرکب)لگدکوب شدن. پی خسته شدن. پی سپر شدن. نیست و نابود شدن :
کبر پلنگ در سر ما و عجب مدار
کز کبر پایمال شود پیکر پلنگ.سوزنی.
تو غافل در اندیشهء سود و مال
که سرمایهء عمر شد پایمال.سعدی.
کرا سیم و زر ماند و گنج و مال
پس از وی بزودی شود پایمال.سعدی.
اگر پور زالی و گر پیر زال
بدوران نمانی شوی پایمال.حافظ.
|| هَدَر شدن. باطل گردیدن، چنانکه خون کسی.
اینستاگرام جدول آنلاین
کانال تلگرام جدول آنلاین

موارد بیشتر